
ديروز چه شوقي داشتم براي آنچه امروز در دستان من است !!!
و اينك لبريز انتظارم
براي فردايي كه نميدانم
...
دوستش دارم
چرا كه ميشناسمش
به دوستي و يگانگي.
- شهر
همه بيگانگي و عداوت است -
هنگامي كه دستان مهربانش را به دست مي گيرم
تنهايي غم انگيزش را مي يابم.
اندوهش غروبي دلگير است
در غربت و تنهايي.


سخت است هنگام وداع آنگاه كه درمي يابي
چشماني كه در حال عبور است پاره اي از وجود تو را نيز با خود خواهد برد.
به تو عادت کرده بودم
ای به من نزدیکترازمن
مثل عاشقی به غربت
مثل مجروحی به مرهم
ای حضورم از تو تازه
ای نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم

به صدایی که از اعماق قلبتان
برمیخیزد اعتماد کنید جرأت
کنید و خود را برای جهش بزرگ
آماده کنید.آرزوهای خود را
هرگز فراموش نکنید .آرزوهای
ما مثل یک کودک معصومند.
بدون نگرانی و بی پروا به آینده
می نگرند.سبکبال سفر
میکنند و چیزی ازگذشته با
خود حمل نمی کنند.
زندگی یا یک ماجرای متهورانه
است یا هیچ!
اگر میخواهید به افق ها و مرزهای جدید زندگی راه یابید هرگز آرزوهای خود
را فراموش نکنید.
تو را براي تو دوست دارم و زندگي را براي نفس هاي تو
اي کاش مي توانستم باران باشم تا تمام غمهاي دلت را بشويم
اي کاش مي توانستم ابر باشم تا سايه باني از محبت برويت مي گسترانيدم
اي کاش مي توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمش ابري مي شد باريدن مي گرفت
اي کاش مي توانستم خنده باشم تا روي لبانت بنشينم و غنچه بسته لبانت را بگشايم
اي کاش مي توانستم يک پرنده باشم و پر مي گشودم و تا دور دست ها در کنار تو پرواز مي کردم
و اي کاش سايه بودم تا نزديک ترين کس به تو مي شدم...
آري اي کاش سايه بودم تا هميشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم
![]() |

هیچ کی نمی فهمه چه حالی دارم . چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلی ها . خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونیهام نشونی . پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور . خونه سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست . موندی و راه چاره نیست
اگر که هیچ کس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش
اگر بیای همون جوری که بودی کم میارن حسودها از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده هر کی شنیده از خودش بیخوده
اما خودم پر شدم از گلایه هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید همیشه محتاجه بمونه خورشید
رفیق من . رفیق خوب روزها
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
اي در خور موج ! آواز تو در كوه سحر ، و گياهي به نماز
غم ها در گل كردم ، پل زدم از خود تا صخره دوست .
من هستم ، و سفالينه تاريكي ، و تراويدن راز ازلي .
سر بر سنگ ، و هوايي كه خنك ، و چناري كه به فكر ،
و رواني كه پر از ريزش دوست .
خوابم چه سبك ، ابر نيايش چه بلند ،
و چه تنها من !
كجا به سراغت بيايم .... اي آخرين آروزي من.....